نمی دانم چرا!

نمی دانم چرا!
چرا که نادانستنم از عمق جدایی ام است، از فهم دیگر نادانسته ها.
از عشق زمینی فرار را بر نمی تابم.
نمی دانم چرا!
زبانم مفری نمی یابد جز شکافی که در آن آرمیده
گوشهایم قرن هاست که تشنه ارتعاش اند
تشنه تشنگی
نمی دانم چرا!

پ ن: این مطلب رو روی یه چرک نویس پیدا کردم. یادم نمیاد چند سال پیش نوشتم اش.
با یکم تغییر این جا منتشر کردم.

1 نظرات:

ناشناس گفت...

زیبا بود آقای ادریسی