دفعه قبل از بی حوصلگی نوشته بودم، یادتونه؟ امشب هم میخوام از بی حوصلگی بگم. البته نه برای نداشتن کاری برای انجام، یا تکراری شدن زندگی. یهو زندگی یه جوری میشه که نه آمادگیش رو داری نه فکر میکردی که باید خودت رو برای همچین چیزایی آماده کنی. تازگی ها یه دوست جدید پیدا کردم. از اون دوستایی که خیلی خوبند. البته هنوز بهش شک دارم. نمیدونم چقدر قابل اعتماده و میتونم بهش وابسته بشم، اما امیدوارم بتونیم سال های سال با هم زندگی خوب و خوشی داشته باشیم. همین الان دارم به زمزه های ظریفش گوش میدم. میخوام ببینم می تونه 40 ساعت بهم جواب بده و برام یه ضرب بخونه یا نه!
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)

1 نظرات:
سلام
دلم تنك شد اومدم خوندمتون...
ارسال يک نظر