داستانی برای گفتن

باید اعتراف کنم که همه زندگی آدم پره از داستان های گفته و نگفته. البته برای من 99.99% اش نگفته باقی می مونه. البته نگفتنش نه از ترسه و نه از اینکه ندونم چه طوری بگم. بلکه بعضی هاش اینقدر با زندگی اطرافیان ام گره خورده که از عواقبش و تاثیراتی که ممکنه روی زندگیشون بزاره می ترسم. مثلا فکرش رو بکن یه چیزی در مورد یه کسی می دونی که نباید بدونی. اگه بدونی اون کس در مورد تو چی به یکی دیگه گفته و چه جوری برات داره شایعه درست میکنه چی کار می کنی؟ من از اون آدم هایی هستم که نه تنها به روش نمی یارم بلکه یه جور هایی یه لبخند شیطنت امیز هم روی لب هام نقش می بنده. از اون لبخندهای با حال! برام جالبه که چقدر میشه چشم ها رو بست. چشم های نیمه بسته باز!

0 نظرات: