داستان یه گل سرخ (قسمت اول)


یه گل سرخ، تنهای تنها در باغچه نشسته بود. به ابرهای آسمان نگاه می کرد. باد گونه اش را نوازش می کرد و آغوش خاک به گرمی فشارش می داد. چیزی زیبا تر از این و لحظاتی قشنگ تر از این رو نمی تونست از خدا بخواد. هر از چند گاهی به سرش رو بر می گردوند و به گل اطلسی نگاهی می انداخت. ولی باز هم توجه اش به آسمان و اشکال زیبای ابرها جلب می شد. صدای آب از حوض کوچک وسط حیات می اومد. هیچ چی بیشتر از این صدا بهش آرامش نمی داد. مثل یه جور لالایی بود براش. هر از چند گاهی گنجشک ها رو می دید که بین شاخه های درخت صنور کنار دیوار بازی کنان جیک جیک می کردند. گل سرخ دوست داشت که بازی هاشون را تماشا کنه، اما امروز نه. امروز گل سرخ حس تازه ای داشت. حسی که از وقتی که غنچه ای بود تا حالا تجربه نکرده بود. گل سرخ باز هم به اطلسی نگاه کرد.... (ادامه دارد)

1 نظرات:

احسان گفت...

منتظر ادامش هستیم. علی جان