نمی دونم از چه زاویه ای به این موضوع نگاه کنم بهتره. اینکه یه دختر دست فروش شروع کرده به وبلاگ نویسی و داره روزمرگی هاش و احساساتش می نویسه اینقدر بدیع و چشم نوازه که آدم دوست داره ساعت ها تو ذهنش باهاش بازی کنه. داستان از این قراره که یه دست فروش نوجوان که در مترو تهران روسری و شال می فروشه شروع کرده به نوشتن، و این قدر شهامت داشته که این نوشته ها رو با دنیا تقسیم کنه. راستش اول از همه به نظرم می یاد که این معجزه اینترنت و دموکراسیه مجازیه که این طور به همه امکان انتشار دنیای شخصیشون را می ده. شاید اگر قبل از این دختر می رفت و می خواست نوشته هاش رو تو مجله یا روزنامه ای چاپ کنند حتی از در هم نمی زاشتند بیاد تو، اما حالا ایشون یه وبلا گ داره با روزی بیش از 400 خواننده! از طرف دیگه این یه موقعیت برای ما هایی که می خواهیم دنیا رو از دریچه جدید حقیقت ببینیم. برای این میگم جدید، چون قبل از این رنسانس مجازی دنیامون از نوک بینیمون اون طرف تر نمی رفت. دیگه خیلی منت می زاشتیم سر دنیا و انسانیت و حقوق بشر سعی می کردیم زیاد به همکلاسیمون گیر ندیم اما حالا این امکان را داریم که به راحتی از احوالات یه دختر تنها آگاه بشیم (البته در همین حد که وبلاگش رو بخونیم و سعی کنیم حسش رو درک کنیم هم خوبه، کمک کردن پیش کش).
بیشتر هم می شه نوشت و نقد کرد و به خودمون و زندگی ملال آورمون تیکه انداخت اما بهتره به جای این جفنگ بازی ها بریم و از اونچه که در ذهن یه دستفروش مترو می گذره آگاه بشیم.
برای رفتن به وبلاگ "یادداشت های دختر دستفروش مترو" روی اینجا کلیک کنید.
بیشتر هم می شه نوشت و نقد کرد و به خودمون و زندگی ملال آورمون تیکه انداخت اما بهتره به جای این جفنگ بازی ها بریم و از اونچه که در ذهن یه دستفروش مترو می گذره آگاه بشیم.
برای رفتن به وبلاگ "یادداشت های دختر دستفروش مترو" روی اینجا کلیک کنید.

1 نظرات:
سلام
دوست عزیز منظورت رو از گیر دادن نفهمیدم، همچنین آدم در یک محیط رسانه ای از کلمه جفنگ استفاده نمی کنه، میذاشتن هم درسته، نه میزاشتن.
ارسال يک نظر