سال نوتون مبارک

Happy 2011

امشب آخرین شب سال 2010 و تا کم تر از چند ساعت دیگه سال 2011 شروع می شه. این جور وقت ها اکثرا ملت غرب می ریزند درباره این فکر می کنند که چی کار کردند وچی کار نکردند. یه جورایی خودشون را در ترازوی کرده ها و نکرده ها قرار می دند. البته امسال می شه یه دهه را مورد بازکاوی قرار داد. البته تو ایران کسی از این قرتی بازی ها خوشش نمی یاد و همه بیشتر حال می کنند که به عشق و حال سال جدید بپردازند. در هر حال سال نو وبا حال تر از اون دهه جدیدی داره شروع می شه. دهه ای پر از ناشناخته ها. امیدوارم به هممون خوش بگذره این سال جدید و دهه پیش رو.

پ ن: جالبه که خیلی از رفیقام نمی دونند. برای یکی از بچه ها اس ام اس فرستادم سال نوت مبارک، جواب داد کدوم سال نو، سه-چهار ماه مونده به عید!

Hello, It is Ubuntu Time, Goodbye windows

ubuntu Logo
After a long time of using Windows Operating system such as windows 98, windows 2000, Windows XP, Windows Vista &... finally I reached a place to be ready to use something more. I always supported open code software but newer look at them seriously.   Now it is The Time to move forward and I migrate to ubuntu. Ubuntu is free, Ubuntu is easy, Ubuntu is beautiful. of course there is a lot to learn about it and make it like home, but it would be fun...

شب و روز

داستان شب
 شب، تنهایی هایم
روز، قصه غصه هایم
و این درو باطل زندگی ام شده است بدون تو....
منبع: پروفایل فیس بوک ام

علم فا: محلی برای به اشتراک گذاشتن دانش و تکنولوژی

خیلی وقت بود (چند سال!) که دنبال یه وبلاگ خوب برای خوندن مطالب جدید و به روز علمی می گشتم. یه جایی که بشه مطالب جالب علمی را دنبال کرد، بدون هیچ تکلف و دسته بندی عجیب و غریبی. چیز دندون گیری پیدا نکردم. اکثر سایت ها و وبلاگ ها یا خیلی تخصصی و پیچیده بوند یا خیلی به هم ریخته و نامرطب. بیشتر سایت هایی که در ایران در مورد دانش مطلب می زارند بیشتر سعیشون بر کامل و جامع بودنه. هرچی دستشون برسه می زارند روی سایت و من مخاطب باید بگردم که کدومشون برام جالبه. به خودم گفتم که چرا همه باید مثل من دردسر بکشند تا یه مطلب خوب رو بخونند؟ ایده وبلاگ علم فا اینجوری به ذهنم رسید. علم فا یه وبلاگ ساده است که فقط مطالب جالب علمی را از سر تا سر پهنای وب جمع می کنه و با ذکر منبع منتشر. به همین سادگی. امیدوارمن این وبلاگ هم مثل وبلاگ متالورژیست با اقبال مخاطبان فارسی زبان رو به رو بشه.

برای رفتن به علم فا روی اینجا کلیک کنید.
http://elmfa.blogspot.com

فیسبوک

تازگی ها وقت زیادی تو فیسبوک می گذرونم. البته خودم هم نمیدونم دقیقا دارم چی کار می کنم ولی فکر می کنم دارم از فرجه قبل از امتحاناتم برای کسب تجارب تازه در فیسبوک استفاده می کنم. البته بعیده مطالبی که در فیسبوک باهاشون برخورد می کنم سر جلسه امتحان به کارم بیاد، ولی در هر حال زندگی به روال خودش ادامه می ده، چه در دنیای واقعی، چه در دنیای مجازی. البته اگه واقعیتش رو بخواید فکر نمی کنم فیسبوک زیاد هم نماینده خوبی برای دنیای غیر واقعی باشه ها! فیسبوک برای بعضی ها از دنیای واقعی هم واقعی تره!

اعتراف تنها ترین سایه

نوشتن از تو برایم سخت است
همچون اعتراف به جنایت یک محکوم
می دانم که خطا کرده ام
می دانم که گناه کرده ام
می دانم که دوست داشتنت برایم میوه ممنوعه بود
می دانم همه دنیا شاهد آن لحظه بودند
اما، اما جز به بوسیدنت راهی نداشتم
از تنهاترین سایه در دل سیاه ترین شب چه انتظار؟
من به امید نور شب هایم را به شب ها پیوند می دادم
من شکوه نور را در چشم های آفتابی تو دیدم
مرا به جرم امید اعدام می کنید؟
بدانید که اگر هزار بار دیگر هم آن لحظه تکرار شود
برای یک لحظه برای رسیدن به آن لحظه صبر نمی کنم
لحظه عاشقی
لحظه نور
لحظه بوسیدن او

کریسمس مبارک

بابا نوئل و چند تن از کودکان هدیه بگیر

برای من به عنوان یه جوان ایرانی، کریسمس و دیگر مناسبت های جهانی تا چند سال پیش زیاد مفهوم خاصی نداشت. فقط می دونستم مثالا یه کریسمسی وجود داره و یه بابانوئلی که با ریش سفید و لباس قرمز برای بچه ها کادو و هدیه می یاره. اما چون برای من تا حالا کادو نیورده بود زیاد جدیش نگرفته بودم (البته همین اطلاعات حیاتی رو هم از کارتون ها کسب کرده بودم). اما به یومن جهانی شدن و جنگ نرم و ابزار استکبار جهانی از قبیل ماهواره و اینترنت با این فرد خود فروخته (بابانوئل رو می گم) و بقیه عناصر معلوم الاحال امپریالیست جهانی مثل خرگوش عید پاک هم آشنا شدم. یکی از خوبی های وسایل ارتباطی اینه که مردم رو از آداب و رسوم هم دیگه آشنا می کنه و همین آشنایی و شناخت در درک بهتر همدیگه و ارتباط دوطرفه یاری می رسونه. در هر حال کریسمستون (بدون در نظر گرفتن ملیت و دین و غیره) مبارک.

پ ن: امشب کریسمسه ها!

My life

sometimes life can be boring, or for no reason you are not in a good mood. In these situation you want to make your self happier. what would you do? What can you do? Watching a movie or listening to relaxation music can be helpful, but what after that? I am searching for a way to spice up my life a little. what do you do when you are bored or sad?

دل تنگی

بعضی وقت ها دلم تنگ می شه. دست و دلم به هیچی نمی ره، به هیچی. دوست دارم توی تاریکی بشینم و به روشنایی فکر کنم. مهم نیست تنگ چی می شه.مهم نیست. فقط یه حس عمیق به قلبم حمله می کنه که نمی دونم از کجا تونسته منو وسط چند میلیارد آدم تو این کره خاکی پیدا کنه. سرم درد می کنه و سنگین شده. اما این درد و سنگینی از تن نیست. از حس هام می یاد. حس هایی که حتی بعضی وقت ها مال خودم نیستند. حس ترس از باز کردن صفحه حوادث روزنامه ها. صفحاتی که پر از خون و تجاوزه. هنوز هم وقتی یادم که یه دختر بچه زیر شنکجه های پدرش قلبش از ترس ترکیده، اشک از چشمم سرازیر میشه. و یه حس با آدم می مونه. دل تنگی.

بیوگرافی من

امروز نمی دونم چی شد یهو سر از پروفایل گوگل خودم در آوردم و تصمیم گرفتم یه بیوگرافی جدید برای خودم بنویسم...

بیوگرافی سابق:
سلامی به کوتاهی خودش نثار تو که بی بهانه رفتی
راستش برای بیوگرافی نمی دونم باید از کجای زندگی کوتاهِ بلندم شروع کنم
پس طبق نظریه دوم نیوتون اصلا شروع نمی کنم

 بیوگرافی فعلی:
علیرضا ادریسی هستم، وبلاگ نویس.
در زندگی روزمره شاید بعضی هامون فراموش کنیم که تنها نیستیم و در اطرافمون به اندازه ی تعداد آدم ها، دنیاهای مختلف وجود داره و قشنگ ترین چیز اینه که با این آدم ها آشنا بشیم و با دنیا شون هم ایضا. و مفید ترین کار هم اینه که درهای قلبمون را باز کنیم تا دیگران هم بدونند که تنها نیستند

.


.

هدفمندی یارانه ها و سوالاتی که بی جواب ماند

تقریبا همه کارشناسان اقتصادی داخل و خارج از کشور از طرح هدفمندی یارانه ها یا به بیان کلی تر، حذف دخالت مستقیم دولت در اقتصاد، دفاع می کنند و اقتصاد آزاد را راهی برای پیشرفت و توسعه کشور می دونند. اما کم تر کسی را بین کارشناسان و مردم عادی می شه پیدا کرد که شیوه ای که دولت در پیش گرفت و زمان اجرای طرح را مناسب بدونند. هنوز ساعتی از اعلام اجرای طرح هدفمندی از تلویزیون توسط آقای احمدی نژاد  نمی گذره و هنوز تبعات این طرح مشخص نیست. هنوز مشخص نیست که این طرح چه میزان نارضایتی را در جامعه باعث میشه. جامعه ای که از قبل هم اعتراضات زیادی در حوزه اقتصادی داشته. اما قبل از همه این موارد یه موضوعی ذهن منو درگیر کرده و اون دلیل اصرار دولت و شخص دکتر احمدی نژاد به این شیوه اجرا بود. میشد که طرح را در یک دوره زمانی چند ساله و به طور پلکانی انجام داد، اما چرا دولت بر انجام چکشی و یک باره این طرح اصرار ورزید؟ بعید می دونم کار کارشناسی خاصی انجام شده باشه. در هر حال در صورت اعتراض (که زیاد هم دور از ذهن نیست) دولت باید جواب قانع کننده ای برای دلیل انتخاب این روش داشته باشه.

مسیر

بعضی وقت ها از خودم می پرسم که کجام؟ به کجا می رم؟ و از کجا؟ زندگی برای بعضی ها یه خط صافه که چه بخواند، چه نخواند باید برند جلو، بدون هعیچ اراده. برای بعضی ها هم یه دایره است که دارند دائم دورش می چرخند و بعضی وقت ها هم سرگیجه می گیرند. اما من زندگی را یه صفحه می بینم. یه صفحه سفید و گسترده که می تونم روش مستقیم برم یا مورب. حتی اگه دلم خواست برگردم. اگه دلم خواست یکم بایستم و فکر کنم. حتی بعضی وقت ها پرواز کنم. آخ که دلم چقدر می خواد پرواز کنم...

Inception

فیلم اینسپشن

هنوزدارم  فیلم Inception را  تو ذهنم مرور می کنم . بعضی قسمت هاش را دوباره می بینم. اول از همه بگم که به نظر من آخر فیلم کاب هنوز در خوابه و اون واقعا به آمریکا نتونسته برگرده. اما فکر می کنم اون رویا بسیار قبل از عملیات و سوار هواپیما شدن شروع شده. پس تمام عملیات و رفتن به خواب های چند لایه ای خودشون در یکی رویای دیگه انجام شدند.
اما فیلم جلوه های دیگه ای هم داشت. مفاهیم مرگ، زندگی، زمان، عشق، خاطرات و... به چالش های جدیدی کشیده شدند. تو این فیلم دیدیم که کاب و مال هر دو بیش از 50 سال در رویا زندگی کردند. همه چیز داشتند و همه کار کردند. اما آخرش چی؟ مال فرق رویا و حقیقت را فراموش کرد. طوری که از حقیقت بیزار شد و نتونست از رویا دل بکنه. این منو یه کم می ترسونه.
من قبلا هم به چنین مفاهیمی فکر کردم. مخصوصا بعد از فیلم The truman Show . اون وقت هم نگران میزان واقعیت بودن خودم و دنیای اطرافم شدم. از خودم پرسیدم که چقدر مطمئنم که این دنیا واقعا واقعیه؟ از کجا معلوم که همش یه نمایش نیست؟ یا یه رویا؟ 

 فیلم The truman Show با بازی جیم کری

Inception


فیلم Inception یا به فارسیش: سرآغاز
نوشتن در مورد فیلمی که شاید یکی از بهترین فیلم های تاریخ باشه شاید کار زیاد سختی برای من نباشه، چون قرار نیست حرف خاصی بزنم. نمی خوام براتون فلسفه ببافم یا فیلم را تشریح کنم. به سه دلیل: 1- این قدر وبلاگ نویس های مختلف این کار را کردند که اگه بنویسم هم حرف جدیدی نمونده که بزنم.
2- به نظر من هر کسی باید از دریچه ذهن خودش فیلم را ببینه تا بتونه در فیلم خلق* بشه.
3- حالش را ندارم.
اما دوست دارم حسم را در مورد فیلم سرآغاز (Inception) بنویسم. فیلم داستانی عجیبی داره. عجیب ولی آشنا. آدم می دونه تا حالا شبیهش را جایی نشنیده ولی باز هم به طرز عجیبی داستان برام آشنا بود. صحنه های اکشن فیلم معرکه بود. بازی ها عالی و کارگردانی حرف نداشت. با اینکه بیش از دو ساعت پای فیلم نشسته بودم اصلا گذر زمان را حس نکردم. از مال خوشم اومد (البته به چشم خواهری). کلا کارهای نولان را دوست دارم. خدا برای پدر و مادرش حفظش کنه. مرد خوبیه. من فیلم شواله تاریکی اش رو هم خیلی دوست داشتم.

*نمی دونم چرا گفتم خلق. همین جوری فکر و حس کردم بهترین کلمه برای تشریح بلایی که فیلم سر آدم می یاره اینه.

خواب لیلا یا خواب مریم؟


پوستر فیلم خواب لیلا

نشسته بودم داشتم فیلم خواب لیلا به کارگردانی مهرداد میر فلاح را می دیدم. همیون طور که می بینید رو پوستر فیلم نوشته که دیدن این فیلم را برای زیر 18 سال توصیه نمی کنند. اما خود من به شخصه دیدن این فیلم را برای بالای 18 سال هم مناسب نمی دونم. از قرار معلوم این فیلم قرار بوده در ژانر وحشت باشه و باعث ترس من مخاطب بشه، اما باید اعتراف کنم من پای این فیلم همه حسی بهم دست داد جز ترس! لیلا زارع خیلی بهتر از این ها می تونست بازی کنه. فاطمه معتمد آریا هم که مثل اینکه بیشتر از من مخاطب ترسیده بود، از همون اول مثل جن زده ها بود. پژمان بازغی هم سعی خودش را کرده بود بنده خدا.
و اما ماهایا پطروسیان که بنده به شدت بهش ارادت دارم، بازی بدی در نقش ... از خودش به نمایش نگذاشت. فقط حیف که اسلام دست و پاش رو بسته بود و نتونست بیشتر حس بگیره و در کاراکتر خودش جا بگیره. فقط صداش رو یکم زیادی کلفت کرده بود و باید بیشتر با ناز صحبت می کرد.
ماهایا پطروسیان، عکسی به نقل از سایت خودش. کسی می دونه ماهایا کجاست؟
چند تا نکته دیگه:
1- پوستر فیلم به شدت منو به یاد پوستر فیلم جیغ می اندازه. (دلم برای اون دختره تو فیلم جیغ که هی راه به راه آدم می کشه تنگ شده)
2- آخرش من نفهمیدم خاله (با اجرای به یاد ماندنی معتمد آریا) برای چی از اول راستش رو نگفت.
3- دوقلو های دختر در این فیلم تاثیر زیادی داشتند. ای کاش تو زندگی روزمره هم شاهد افزایش نقش اجتماعی این عزیزان باشیم.
4- این فیلم از نظر psychology هم حرف های زیادی داره که امیدوارم به گوش هیچ متخصصی نرسه، چون یا خودش را می کشه یا برای سر فیلم نامه نویس جایزه می گذاره.
5- ای کاش ماهایاش رو بیشتر می کردند. (حرف دل)
6- قسمت پشت صحنه ای که آخر فیلم گذاشته بودند هم جالب بود. یه چیزی در حد خود فیلم.
7- نمی دونم چرا با اینکه فیلم سال 1386 تهیه شده حالا داره پخش می شه. اگه شما می دونید برام پیغام بزارید و خانواده ای را از نگرانی نجات بدید.
8- ....

پ ن: نمی دونم تاثیر این فیلم ترسانک بوده یا گشنگی (چون از صبح هیچی نخوردم)، چون نمک این نوشته ام خیلی زیاد شده.

دیروز، من...

دیروز اونقدر خسته بودم که حتی نشد بیام تو وبلاگم چیزی بنویسم. دیروز دلم می خواست در مورد کارهایی که کردم بنویسم و یه کم (!) از خودم تعریف کنم. راستش دیروز دو تا پرزنتیشن (Presentation) داشتم. یکی در مورد دانشگاه MIT و دومی با عنوان "چگونگی کسب اطلاعات آماری در اینترنت".
راستش نمی دونم الآن در مورد چی این ارائه ها بنویسم. از این بنویسم که پدرم در اومد که لب تاپ را ببرم دانشگاه یا اینکه نیم ساعت دنبال پرژکتور می دویدم تا بتونم پاورپوینتم را نشون بدم. یا به این اشاره کنم که با اینکه خیلی برای ارائه ام زحمت کشیده بود نمره ای که گرفتم با کس دیگه ای که فقط اومد 10 دقیقه از روی مقاله ای که از وبلاگ متالورژیست خودم دانلود کرده بود، روخونی کرد یه اندازه شد. بعضی وقت ها آدم کفرش در می یاد.
البته لازمه که اشاره کنم که من برای نمره این کارها را نمی کنم. برای اثبات این موضوع همین بس که ارائه دوم را برای کلاسی انجام دادم که خودم تو اون کلاس را نداشتم و اصلا رشته من هم نبود. (رشته خود من متالورژیه ، ولی رفتم برای بچه های مدیریت و صنایع مطلب ارائه دادم) خلاصه اگه خستگی دیروز را بزاریم کنار، خوش گذشت.
:)

اینترنت، اینترنت و باز هم اینترنت

چند وقته که اینترنت به طور جدی وارد زندگیتون شده؟
این سوال برای هر فرد، بسته به کشوری که توش زندگی می کنه، میزان تحصیلاتش و علاقه اش به تکنولوژی می تونه متفاوت باشه. راستش برای من این زمان ممکنه از چند ماه بیشتر نباشه. من چند ساله که تو اینترنت هستم، اون هم به طور خود جوش. اما حقیقت ماجرا اینکه تو این چند ماه اخیر واقعا اینترنت شده جزئی از زندگیم. درس، کار و سرگرمی را با اینرتنت سپری می کنم. اگه بخوام چیزی بخرم اول کاملا با اینترنت مشورت می کنم. با اینرتنت خستگی یه زندگی یک نواخت را از تن و ذهن دور می کنم. سوال هام را از اینترنت می پرسم و حتی بعضی وقت ها باهاش درد و دل می کنم!

پ ن: اما باید اعتراف کنم اصلا معتاد اینترنت نشدم، هنوز.

چیزهای الکی زندگی

بعضی وقت ها آدم بدون اینکه خودش بدونه برای چیزهای بی ارزش زندگی بیش از اندازه ارزش قائل می شه. چیزهایی که شاید هیچ اهمیتی نداشته باشند و هیچ اثر مثبتی برای آدم و جامعه بشری به همراه نیارند. برای مثال هم خیلی چیزها رو می شه گفت. از شرکت تو یه همایش تو دانشگاه تا زدن یه حرفی تو جمع دوستان تا انجام کاری برای جایی. وضعیت وقتی بدتر می شه که علاوه بر* useless بودن اون عمل یه ضرری هم برای آدم داشته باشه. اون وقت تمام اعضا و جوارح آدم درد می گیره!

پ ن: برای فهمیدم راز این ستاره به پی نوشت پست قبلی ام، "در مسابقه زندگی" مراجعه فرمایید.

:)

خداییش بعضی وقت ها یه کارهایی می کنم که خودم توش می مونم. مثل امروز. البته هیچ کار اشتباهی نبوده ها. یه جور همه انتحاری بوده به ته پر رویی. یه جور سقوط آزاد از شاتل در حال Take off. زدن "یه حرفی" به "یه کسی" در باره "یه چیزی" که اصلا قابل تصور نیست. اصلا! این قدر این حرکت زیبا بوده و در عین حال بازیگوشانه که انشاالله در موردش یه کتاب می نویسم.

پ ن1: طرف مورد بحث باورش نمی شد که دارم اینو بهش می گم. کف کرده بود عجیب.
پ ن2: به دلیل خوانده شدن این وبلاگ توسط دوستان، آشنایان، همدانشگاهی هام و فامیل از ذکر ماوقعه معضورم.
:)

ایرانیان و اعراب

حتمی شنیدید که چند روز قبل قطر برای برگزاری بازی های جام جهانی 2022 انتخاب شد. خود من شخصا از شنیدن این خبر خوشحال شدم چون جام جهانی برای اولین بار به خاورمیانه و یک کشور همسایه ایران می یاد و خدا رو چه دیدی شاید ما هم تونستیم بریم یه چند تا بازی را ببینیم. اما تو سایت ها مختلف فارسی زبان که نظر کاربران ایرانی را می خوندم خیلی ها از نظر مخالف من داشتند. البته اختلاف و حتی می شه گفت کینه ای که بین دو طرف عرب و عجم وجود داره سابقه ای تاریخی داره ولی من انتظار دیدن اون را بین جوان تر ها کشور نداشتم. اما به نظر می رسه که کینه و دشمنی نژادی از مواردی هست که ربطی به میزان تحصیلات نداره و می تونه به راحتی از پدر به پسر و از مادر به دختر منتقل بشه.

شب هام

شب برام آرامش عجیبی به همراه می یاره. آرامشی سرد و روان که از سر انگشت هام جریان پیدا می کنه و تا انتهای افکارم پیش می ره. آرامشی که در آغوشم می گیره توی بغلم می لغزه. سکوت شب ها برام از همه چیز مهم تره. سکوتی که حتی صدای نفس کشیدن خودم را هم می تونم بشنوم و اگه خوب گوش کنم حتی صدای قلبم را...

در مسابقه زندگی

از بدو تولد یه بلایی سر آدم می یارند که همواره فکر کنی در حال مسابقه دادن با اطرافیانت هستی. مهم نیست در کدوم طبقه در جامعه هستی، جنسیتت چیه و استعدادها و علایقت چی اند، یه جوری می افتی وسط میدان دو با مانع که یادت نمی یاد قبلش چه کار می کردی. برای هر جنس و سنی هم کتگوری (category*)های متعددی در نظر گرفته شده: درآمد بابا، تیپ، تعداد دوست (از نوع جنس مخالف)، مدل مو، سفر خارجه و داخله و ... .اصلا به اون بنده خدا فرصت نمی دند که فکر کنه واقعا از خودش چی می خواد و به چه چیزی علاقه داره! خیلی ها رو دیدم که اومدند دانشگاه ولی واقعا نمی دونند چرا؟ دیدند که همه دارند می دوند به یه طرفی، اون ها هم شروع کردند به دویدن. به نظرم این مشکل بزرگیه در جامعه ما که این طور افراد جامعه در تصمیم گیری هاشون تحت فشار و محدودیت هستند. معدود وقت هایی که می شنوم یکی به جای اینکه بره دانشگاه و رشته ای که شاید زیاد هم ازش خوشش نیاد رو بخونه، می ره دنبال یه کار دیگه مثل موسیقی یا نویسندگی یا ... اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینکه که چقدر طرف شجاعه!

*من حق ندارم توانایی های انگلیسی خودم را تو چشم و چارتون فرو کنم؟
;)

از غم هائیتی؟

بعضی وقت ها آدم اصلا نیازی به دونستن دلیل برای غمگین شدن یا نارحتی نداره، همین جوری غم می افته تو دلش. از اتفاق این حس غم ناخواسته برای من زیاد پیش آمد می کنه، مخصوصا اخیرا. من این جور وقت ها دوست دارم فکر کنم این غم، به خاطر انسان دوستی زیاد و ذاتی منه. مثلا در غم آواردگان زلزله چند ماه قبل هائیتی و عزیزانی از مردم اون ور دنیا که اخیرا به دلیل بیماری وبا لباس عافیت پوشیده اند. اما خوب کی رو گول می زنم؟

پ ن: بقیه این نوشته به خاطر حفظ یه نمه آبروم سانسور می شه.

محتاج نگاه هایش...

سر سازش ندارم، که رسوای عالم گشته ام
     هوای کوی تو دارم، به دنبالت روانم

تو را خواهم، تو را بویم
     که از دست تو سرگشته ی کوه و بیابانم

سراغت را از ماه شب گیرم
     که تویی ماه شب هایم

سراغت را از محبوبه شب گیرم
     که تویی عطر شب هایم

سراغت را از جویبار گیرم
     که تویی آوای شب هایم

سراغت گیرم و پرسم
     سر ندیدید رویایم را به اینک سو؟

که من آغاز دیدارش
    محتاج نگاه هایش...
__________________
پ ن: این شعر واره را به خودش تقدیم می کنم.

گیتار زدن نصف شب

نمی دونم تا حالا حسی که دیشب داشتم را تجربه کردید یا نه، حس لطیفی که آدم از مخلوق خودش بهش منتقل بشه. نمی دونم چه جوری توصیفش کنم یا چه جوری شرحش بگم. راستش دیشب نشسته بودم و داشتم گیتار می زدم. یه ربعی بود که داشتم می زدم که رسیدم به یه ملودی نت جدید. چیزی که تا حالا نزده بودم. از وقتی که شروع کردم به زدن این آهنگ یه حس بهم منتقل شد. یه حس لطیف و آشنا. حسی که بهم می گفت این موسیقی داره از درونم می ریزه بیرون. یه جورایی اشک تو چشمام جمع شده بود. اصلا قابل توصیف نیست. منشاء اش هم مشخص نبود. خیلی عجیب بود و تازه. تمام این دو سال گیتار زدن و آموزش به تجربه این حس می ارزید.
نمی تونم بیشتر در مورد این حس بنویسم، چون نه می دونم چه جوری براتون بگم و نه زیاد دوست دارم در موردش حرف بزنم. چون شخصیه و فقط مال خود منه. خود خود من!

فقط شهلا جاهد اعدام نشد!

شهلا به که نگاه می کند؟ ناصر یا ملت ایران؟

خبر یک خطیه. خطی که شاید میلیون ها ایرانی 9 ساله که منتظر شنیدنشند! شاید خوشحال، شاید ناراحت؛ همه می دونستیم که این اتفاق خواهد افتاد. بخشش در فرهنگ ما جایی نداره. ما فقط در اشعار نگهدار هنر هستیم، در تعارف مهمان نوازیم و در تخیل انسان دوست. ما ایرانیان یاد نگرفتیم که ببخشیم. فراموشی بدی ها در سنت ما وجود نداره. در انتقام لذتی حس کردیم که در بخشش نیافتیم و حتی این قدر شجاعت نداریم که نقاب از چهره برداریم و خودمون را اون طور که هستیم قبول کنیم. فرزند لاله سحرخیزان(مقتول) را نگاه کنید. اون در کودکی مادرش را از دست داده. شاهد اتهامات مختلف اخلاقی به پدرش بوده. دق مرگ شدن پدربزرگش را دیده و بی تابی ها و نفرین های مادر بزرگش را. این نوجوان که پس از 9 سال به جوانی تبدیل شده در این محیط آماده شده که صندلی را از زیر پای متهم بکشه. آماده شده که انتقامش را بگیره.  مطمئن باشید باز هم این کار رو می کنه و باز هم و باز هم. جامعه ایران محکومه به انتقام تا ابد. مگر اینکه معجزه ای اتفاق بیفته...